تبلیغات
خاکریز،خانه ای در اوج افلاک - دیگر در گوشه ای کز نمی کنیم
 
عنوان : دیگر در گوشه ای کز نمی کنیم  دسته بندی : خاکریز سیاسی ,

مهم : به زودی این وبلاگ از میهن بلاگ به یك آدرس شخصی منتقل خواهد شد .جهت مطلع شدن از انتقال سرور حتما مطالب را دنبال كرده یا در خروجی آر اس اس ما عضو شوید .
با تشكر - سید مرصاد

بسم الله
سلام

هر دم از این باغ بری می رسد .
و این بار فرهنگ و ارشاد اسلامی
مطلع شدم کتابی در زمینه دفاع مقدس در دست چاپ مجدد است با عنوان : " عقرب روی پله‌های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می‌چکد قربان! " که این کتاب نه تنها هیچ گونه سنخیتی با فرهنگ دفاع مقدس ندارد بلکه بیشتر به کتاب های مستهجن و غیر اخلاقی شبیه است و در بعضی قسمت ها به طرز بی شرمانه ای به موضوعاتی اشاره کرده است که منافی عفت است .
نویسنده ادعا کرده است : تمامی مطالب این کتاب حقیقی است .
برای اطلاع رسانی و آگاه سازی از میزان وقاهت این کتاب ناچارم ضمن عرض شرمندگی و عذر خواهی از مقام شامخ شهدا ، رزمندگان محترم دفاع مقدس و مخاطبان گرامی گوشه هایی از آن را درج کنم .


گوشه هایی از کتاب :
1- نشان دادن فضای رعب آور و وحشتناک از دفاع مقدس و غیر قابل تحمل بودن این فضا

فضای داستان آنقدر مالیخولیایی است که این سوال را در ذهن مخاطب ایجاد می کند که اصولا چگونه می توان در چنین فضایی زندگی کرد؟

شخصیت‌های این داستان یا مانند دژبان‌هایی که کارشان شکار سربازان است، سیاه است و یا سربازانی هستند که همواره مورد ظلم و اجبار قرار گرفته اند.

هر فصل داستان، خشونتی نهفته در خود دارد، در این داستان، مرگ، ویرانی و روان پریشی حرف اول داستان به مخاطب است.

داستان تکیه زیادی بر برخوردهای خشن و غیرانسانی با سربازانی دارد که سعی در فرار از این فضای رعب انگیز را دارند و بعضا حتی دوره خدمت خود را طی کرده و برگه ترخیص نیز گرفته اند، اما به آنها اجازه خروج نمی دهند:

«یکی از دژبان‌ها چنگک بزرگی دستش بود و هرجا که کپه ای خاک می دید، یا بوته ای که پرپشت بود، چنگک را فرو می‌کرد و در می‌آورد؛ فرو می‌کرد و در می‌آورد؛ فرو می‌کرد و گاهی سربازی نعره می زد:
- آی...!
و دژبان چنگک را با زور بالا می برد و سرباز را که توی هوا دست و پا می زد، می انداخت توی کامیون. از داخل کامیون صدای ناله می آمد و صدای قرچ قرچ استخوان های شکسته.»

«کمی آن طرف تر کنار کناری دژبانی با باتوم می کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، می کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، می کوبید می کوبید می کوبید توی سر سربازی که روی زمین افتاده بود...

خون از زیر کلاه سرباز راه افتاد و آمد، آمد، آمد تا رسید به پله ها و از پله ها بالا آمد و روی پله چهارم جلو پای او متوقف شد. عقرب تکانی خورد و جلو رفت و لبه خون ایستاد.»

همچنین در ابتدای یكی از بخش‌های این كتاب آمده است: «ببیین مرتضا من دیگه مستاصل شده‌م واداده‌م دیگه نمی تونم به خدا دیگه نمی تونم دیگه تحمل ندارم مرتضا به جون مامانم رسیده‌م به ته خط ببین كجا دارم زندگی می‌كنیم قاطی یه مشت عقرب و رتیل و مار و موش و سگ وحشی و بمب و خمپاره و شیمیایی و كوفت و زهر مار و آدم‌هاش هم كه قربونش برم همه گه همه دهاتی همه كله خر...»
2- القای برخورد غیرانسانی رزمندگان با یکدیگر و اجساد شهدا

در بخش‌هایی از داستان به نحوه مراودات بین رزمندگان پرداخته می شود به طوری که در آن از رفتارهای انسانی خبری نیست. رفتارهایی که مطئنا در طول دفاع مقدس یکی از وجوه تمایز این جنگ با جنگ های دیگر بوده است.

همین طور در این داستان شاهد برخوردهای غیرانسانی با اجساد مطهر شهدا هستیم که البته در داستان به آنها «مرده» گفته می شود!

در بخش دیگری نیز یكی از رزمندگان كه زخمی شده بود كنار "مرتضا" و راننده روی صندلی ماشین به شهادت می‌رسد.

«... راننده گفت فكر كنم مرده.
بعد پایش را از روی گاز برداشت و خم شد و در سمت او را باز كرد. دستش را گذاشت روی شانه سرباز مرده و زیر لب چیزی خواند و هلش داد و سرباز افتاد پایین. در را بست و باز دو دستی چسبید به فرمان...»

3- تاکید بر استفاده رزمندگان از مواد مخدر و آلوده بودن به انحرافات اخلاقی

در یكی از بخش‌های كتاب سربازان در حال ساخت وسیله‌ای «قل قلی» برای كشیدن مواد مخدر بوسیله قمقمه هستند:

«صدای سیخ باریکی بود یا اسپوک موتور شاید، که خورد به لبه گاز پیک نیکی و همه یکهو ساکت شدند.


- بزن تو دلش که نئشه بریم.

- دوتا دود بگیر سنگین، بعدش بازی بازی کن!

صدا کام گرفت. نفسش را یکباره تو داد و حبس کرد و آب قل قل کرد... بوی تریاک پیچید توی سنگر و آمد تا روی تخت ها...

کام!

انگار کشید و یکی دیگر کام گرفت و باز همان صداها آمد...

- قربون جلز و ولزش.

انگار کشید کنار و دیگری کام گرفت و باز همان صداها آمد...

- عجب چشی باز کرده!

کشید کنار و دیگری کام گرفت و باز همان صداها...

- صدای قلی اش خیلی میزونه.

- بگیر دیگه! دود نذار حرام بشه!

بوی تریاک همه جا پیچیده بود... تلخ بود و غریب.

همچنین در بخشی دیگر آمده است: «... چشمش كه به نور كم عادت كرد شمس و هوشنگ را دید كه روی تخت توی بغل هم خوابیده بودند. صورتشان نزدیك هم بود و شمس دستش را انداخته بود دور گردن هوشنگ. هر دو زرد و لاغر و مردنی بودند.
اشكان نگاهشان كرد و سرش را تكان داد و لبخند زد. چند تا ته سیگار مچاله شده چسبیده بود به دیوار كنار تخت. اشكان هم سیگارش را فشار داد روی دیوار و خاموشش كرد. گفت: به ما چه؟ من كه یه ماه دیگه می‌رم اندیمشك.»

در ادامه داستان "اشكان" یكی از شخصیت‌ها با "مرتضا" سئوالاتی را رد و بدل می‌كنند درباره هم دوره‌های شان .
«... اون پسره كه گرما زده شده بود. یادته؟ اسمش چی بود؟...
_ یزدان.
_آره. گندهه. هوشنگ و شمس كارشون به كجا كشید؟
و خندید. جلو اتاقكی ایستادند...»


4- استفاده از الفاظ نامناسب و تاکید بر بی‌قیدی رزمندگان دفاع مقدس
در این جا نویسنده با به کارگیری برخی کلمات سخیف و دور از شان در بین رزمندگان، بر بی قیدی آنان تاکید می کند:

«بلند شد و رفت سمت دستشویی. پرده برزنتی را کنار زد. بوی تند شاش خورد به دماغش. نفسش را حبس کرد و رفت داخل یکی از مستراح ها که خالی بود. سعی کرد پایین را نگاه نکند. همان طور سرپا ایستاد و دکمه شلوارش را باز کرد.»

در ادامه نویسنده به برخی نوشته‌های روی دیوار دستشویی اشاره می کند که گفتن آنها دون شان رزمندگان دفاع مقدس است:
«چشمش افتاد به نوشته های دیوار روبرو. «سرباز وظیفه قدمعلی جبار اعزامی از سبزوار 18/5/63»«رفتیم تو سرازیری»...« زور بزن چشات واشه»... «ما كه رفتیم بقیه هم به فلان چپ اسب حضرت عباس»

در بخشی دیگر، نویسنده با ذکر تخیلات مرتضی، شخصیت اصلی که داستان حول او و در تخیلاتش می گذرد، درباره زنان عریان در استخر، تیر خلاص را بر تقیدات رزمندگان می‌زند و این در حالی است كه هدف از این بخش خیلی شفاف نیست و این گونه آغاز می‌شود:

«یك استخر بزرگ بود پر از آب آبی شفاف آب برق برق می زد زلال بود سفید بود مثل نور بود صدا می‌پیچید صدای آب آب لبه های استخر لب پر می زد آرام بود هم همه بود زن ها همه جا بودند سفید بودند فربه بودند بدن ها راه می رفتند فربه سفید لاغر مایو تن‌شان بود دو تكه بود بدن ها دو رنگ بود با حوله زرد آبی صورتی دراز كشیده بودند لبه استخر پوستشان سفید بود از با لا تا پایین محو با دو نوار زرد محو گاهی آبی گاهی سیاه گاهی محو توده سیاه مو لخت من از بالا تماشا می‌كردم می‌پریدند توی آب بدن های سفید روی آب دست و پا می‌زدند روی آب موها روی آب موج برمی‌داشت موها دست ها لبه آب را گرفته بودند آب لبه های استخر لب پر می زد پاهای سفید دو ساق سفید لبه استخر تا نیمه توی آب محو تصویر ساق‌ها در آب موج می‌خورد ...» «... زن ها بدن‌ها من را نمی دیدند از كنارم رد می‌شدند قطره های آب می‌پاشید از موهایشان می پاشید روی صورت من ...» «... بدن ها توی آب بود سفید فربه لاغر قوطه می‌خوردند محو می شدند تا ته آب بدن‌ها توی آب بود روی آب بود دست ها بازوها ران‌ها سفید سیاه موها در هم می رفت...» «... نرمی بدن‌ها به صورتم می‌خورد خنك بود...»

نوشت :


خاک بر سرمان کنند که هر چه دلسوزان این مملکت خوراک فرهنگی به جوانان می دهند شما بخاطر سود و فروش کتاب مزخرفتان با خاک یکسان می کنید .
خاک بر سر ما بچه حزب اللهی ها که گوشه ای کز کرده ایم و شما با عقایدمان هر غلطی که می خواهید می کنید .
فرهنگ ؟ و ارشاد اسلامی ؟ بعید می دانم . شما را با اینها چکار ؟
شما که حقوق نمی گیرید ! شما که شبانه روز محض رضای خدا کار می کنید ! شما بسیجی هستید ! شما حزب اللهی هستید ! ما سگ کی باشیم که نظر بدهیم ؟ این همه نظر دادیم ، نقد کردیم به کجا رسیدیم ؟ کدام درد را از دل امام زمان (عج) برداشتید ؟ یاران با وفای امام زمان (عج) شمائید . یاوران رهبر شمائید . روی صحبت با شما ، با شما آقایان ارشاد اسلامی .
ننگ بر شما . بدانید بار دیگر اشک مولایم را در آوردید . بدانید که باز آسمان چشمان مولایم به خاطر شما ابریست .
لعنت خدا بر شما که مهر تایید بر این مزخرفات می زنید . خاک بر دهانت ای کسی که می گویی این اراجیف بر پایه ی واقعیت است ، خاک بر دهانت .
تحمل ندارم . به خدا دیگر تحمل ندارم . می ترسم اگر نوشتن را ادامه دهم به عده ای توهین کنم .
می ترسم اگر ادامه دهم چیز هایی بگویم که نباید بگویم .



پی نوشت :
+ رفقا ، من همین قدر که تونستم نوشتم ، بقیش با شما . به خدا دیگه نمی تونم ادامه بدم .
+ ..... نمی دنم چی بگم

اللهم عجل لولیک الفرج


نوشته شده توسط مرصاد در شنبه 13 بهمن 1386 و ساعت 10:02 ق.ظ
پیش نوشته ها
+ نقل مکان+ ما حرف نمی زنیم ... عمل می کنیم+ جنبش وبلاگی محماکمه سران آشوب+ کمی جدی تر+ مهربان تر از مادر برایت بمیرد ...+ احتمالِن قاتل همون مقتول ست+ فتح الفتوح+ حمایت دیجیتالی از غزه !+ یه استایل برا محرم ، حالش را ببرید !+ خجالت بکش آقای کمیاب آنلاین+ قدس لنا !؟+ غیرتی هاش بسم الله+ همینجوری+ آهای مرد سامری ...+ دیگر در گوشه ای کز نمی کنیم

صفحات: